آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

333.سایه بازی

هفته ی پیش که مامانبزرگه اومد پیشمون شب که بیخوابی زد به سرت از ذوق مامان تیپی اومدم ازت فیلم بگیرم و سایه بازی کشف شد !  امشب باز بیخوابی زده به سرت ... کلی رو پا بودی و خسته م کردی و در آخر رسیدیم به سایه بازی ! خیلی بانمک با سایه ت بازی میکنی و با جدیت میگی سایه امیسیییی :* کلا همه چیز رو میگی امیسی ... نمیگی منه یا چیزای دیگه :* اومدی میزنی رو پام هیچی نمیگم ... برگشتی میگی کیه ؟ :)) وقتی میگوزی با جدیت میگی گوسوووو  ...
8 شهريور 1393

332. پول

امروز مامانی اومد پیشمون ... باهاش رفتی پایین و مثل اینکه گیر داده بودی بری بیرون ... مامانی هم گفته بریم پول بیاریم ... اومده بود بالا با جدیت و غصه مند میگفت پووول :))) تو ماشین میگه باگوگک گیگیگید ... یعنی بادکنک ترکید  به مگس میگه منگس  به سفید هم میگه سیبید  تا 10 بلدی بشمری و اینو از رو پیمونه های شیرت یاد گرفتی ... شب شیر میخوای تو خواب از 1 شروع میکنی به شمردن تا من بفهمم شیر میخوای  هر چی تموم میشه اعم از کتاب و فیلم و اینا اخرش میگه شدددد  مرسی رو در لحظات بامزه ای استفاده میکنی ... مثلا یه چیز رو زوری از یکی میگیری بعد خیلی بانمک میگی میسیییی لباسهای امیتیس رو نگاه میکنم و هی میگم خدااا ...
6 شهريور 1393

331.شبع

به نوشابه میگه شبع ! Shabaa به کامیون میگه کانی مون :* شدیدا هم از انواع ماشینهای بزرگ و همینطور موتور میترسه  آب که میخوره بابا مرتضی بهش میگه حله ؟؟؟ و امیتیس میگه حده :* امروز بعد از مدتها با مهسا حرف زدم ... خیلی دلگیرم ازش و الان بیشتر هم شد . حامله س و دخترش اوایل دی به دنیا میاد و به من نگفته بود :(  حیف دوستی مون    ...
3 شهريور 1393

329. ناسی

از هرچی بترسی یا بخوای دلداری بدی آدمو میگی ناسی ... مثلا ناسی درد ! ناسی پا ! ناسی لامپ و ... اون شب اول مریضیت همش رو پا بودی و من حسابی خسته شده بودم ... گفتم مامان پام درد گرفت خسته شدم :( برگشتی کاملا نالان گفتی ناسی پا ! ناسی درد :* و من درد نداشتم دیگه :* به مامانبزرگه میگی مامان تیپی :))) یعنی همون مامان فاطی :) امروز مامانبزرگه اومد پیشمون ... الان داشتی باهاش توپ بازی میکردی بهت میگیم توپ رو شوت کن و با جدیت دولا میشی و فوت میکنی  بلوزت رو میخواستم عوض کنم و با جدیت شلوار همون ست رو آوردی تا تنت کنم  امروز رفتیم دیدن پسر خاله فهیمه که امروز ده روزه شد ... اسمش هم یاسین ه ! و خیلی برام عجیبه همچین نامگذ...
1 شهريور 1393

328. کاغذ!

بهت بارها و بارها و بارهاااااااااا گفتم نقاشی فقط روی کاغذ ! بعد باز دیدم رو دیوار نفاشی کشیدی ... یکی رو دیوار بغل جاکفشی و امروز دیدم رو دیوار بغل حمام هم کشیدی ! مداد برداشتی رفتی سراغ دیوار ... دیدمت گفتم آمیتیس ! برگشتی دویدی میگی کاغذ :))))))) بعدم بهت میگم کی اینا رو رو دیوار کشیده ؟ مگه نگفتم فقط کاغذ ؟ دستمو گرفتی بردی اونایی که رو دیوار جاکفشی هم کشیدی رو نشونم دادی :* عاشقتم یعنییییییییییییییییی  همچنان میری روی میز شیشه ای وایمیسی و با بدجنسی منو نگاه میکنی ... یعنی قشنگ میدونی کارت اشتباهه ولی بازم انجامش میدی ! امروز رفتی رو میز و تا منو دیدی مثلا دویدی پایین بعد با کله گیر کردی بین دو تا مبل ! طفلکم انقدر شیطونی نک...
30 مرداد 1393